موهاي سفيد
پدر: «پسرم! هر وقت مرا عصباني مي كني، يكي از موهايم سفيد مي شود.»
پسر:« حالا فهميدم كه چرا پدر بزرگ همه موهايش سفيد است.»
نصيحت پدرانه
پدر:« پسر جان! وقتي من به سن تو بودم، اصلاً دروغ نمي گفتم.»
پسر:« پدرجان! ممكن است بفرماييد كه دروغگويي را از چه سني شروع كرديد؟»
موش مردگي
يك نفر خودش را به موش مردگي مي زند، گربه مي خوردش.
در چشم پزشكي
پزشك:« متأسفانه چشم شما دوربين شده.»
بيمار: «آخ جان! پس مي توانم يك حلقه فيلم بيندازم توش و چند تا عكس بگيرم.»
در كلاس درس
معلم:« بگو ببينم، برق آسمان با برق منزل شما چه فرقي دارد؟»
دانش آموز:« اجازه! برق آسمان مجاني است، ولي برق خانه ما پولي است.»
نشاني
اتوبوس سرچهار راه رسيد. پيرمردي از مسافرها، عصايش را روي پشت شاگرد راننده گذاشت و گفت:
« اين جا چهار راه سعدي است؟»
شاگرد راننده گفت:« نخير، اين جا ستون فقرات بنده است.»
فراموشي
مردي به مطب پزشك رفت و گفت: «آقاي دكتر! چند وقتي است كه بيماري فراموشي گرفته ام. چه كار كنم؟»
پزشك:« اول بهتر است تا فراموش نكرده اي، ويزيت مرا بدهي.»
در كلاس رياضي
معلم:« ناصر! اگر حميد ۵ تا مداد داشته باشد و ۳ تاي آن را به رضا بدهد، چند تا مداد برايش مي ماند؟»
ناصر:« آقا اجازه! ما حميد را نمي شناسيم و كاري هم به كارش نداريم.»
تكرار تاريخ
پسري به پدرش گفت:« پدرجان! يادتان هست كه مي گفتيد اولين دفعه كه ماشين پدرتان را سوار شديد، ماشين را درب و داغان برگردانديد خانه؟»
پدر: «بله پسرم!»
پسر: «باز هم يادتان هست كه هميشه مي گوييد تاريخ تكرار مي شود؟»
پدر:« بله پسرم!»
پسر: «خب، امروز بار ديگر تاريخ تكرار شد.»
آموزش
از مردي پرسيدند: «كباب را چطور مي پزند؟»
مرد جواب داد:« از آشپزي سررشته ندارم. آن را درست كنيد، خوردنش را به شما ياد مي دهم.»
واي ...!
مشتري: « اين كت چند است؟»
فروشنده:« ۱۰ هزار تومان.»
مشتري: « واي! اون يكي چي؟»
فروشنده: « دو تا واي!»
آرزوي سلامتي
روزي شخصي به عيادت دوستش رفت و حال او را پرسيد.
او گفت: «تبم قطع شده ولي گردنم خيلي درد مي كند.»
شخص عيادت كننده با خونسردي گفت:« اميدواريم آن هم قطع شود.»
اسفناج
يك روز مادري به فرزندش گفت: «دخترم! اسفناج بخور كه خيلي خاصيت دارد. آخر اسفناج آهن دارد.»
دختر او جواب داد:« مادر جان! تازه آب خورده ام، نكند زنگ بزند!»
نسخه دكتر
بيمار:« آقاي دكتر! انگشتم هنوز به شدت درد مي كند!»
دكتر: «مگر نسخه ديروز را نپيچيدي؟»
بيمار: «چرا، پيچيدم دور انگشتم، ولي اثر نداشت!»
*به یکی میگن میخوای سحر صدا بزنم میگه نه همون غلام حسین خوبه.
*يه روز يه تركه ميره خواستگاري,مي بينه دختره سيبيل داره.بهش ميگه شما چرا سيبيل داري؟ دختره گريه مي كنه. تركه مي ره از دلش در بياره, ميگه چرا گريه مي كني؟ مرد كه گريه نمي كنه.
*یارو باباش رو می کشه میره مرحله بعد . 
*يه روز يه تركه يه جيرجيرك مي گيره تا صبح روغن كاريش ميكنه...
*از ترکه می پرسن قویترین حیوان چیه؟
میگه:مورچه
میگن:چطور؟؟؟
میگه:آخه یبار یه مورچه رفته بود تو پریز برق خواستم درش بیارم یه لگد زد 10 متر پرتم کرد.
**مسابقه اي برگزار بوده كه هركي بلندترين گوز را بدهد بهش جايزه مي دهند تركه و لره به فينال مي رسند خلاصه لره بالاخره برنده مي شه يك ميليون و پانصد هزار ريال بهش جايزه مي دهند مدتها بعد تركه مي بينتش ازش مي پرسه با اون پول چكار كردي؟ لره مي گه دادم دكتر كونم را دوختم

ترکه توی قرعه کشی شرکت میکنه ۶ماه زندان برنده میشه
۰۰۰
ترکه زنگ می زنه فلستطین میبینه اشغاله.
۰۰۰
ترکه سیگارش روشن نمی شده میزاره تو سرازیری حلش میده..
۰۰۰
به یه نفر میگن چی شد معتاد شدی.
میگه با بچه ها قرار گذاشتیم روزای تعطیل تفریحی یه ذره بکشیم
که یه دفعه عید شد و ۲ هفته تعطیل شد .
۰۰۰
یه بار یه قورباغه با یه طوطی ازدواج می کنه بعد بچه شون می شه قوطی.
۰۰۰
ترکه خوابش سنگین میشه تختش میشکنه .
۰۰۰
ترکه خودشو می زنه به کوچه علی چپ گم میشه.
۰۰۰
ترکه میره دست شوی روحش تو هوا کش گیر میکنه .
۰۰۰
ترکه اسم بچه شو می زاره رستم می ترسه صداش کنه.
۰۰۰
ترکه بی هوا وارد اتاق می شه خفه می شه
۰۰۰
ترکه تو چشمش اشغال می ره می ره سا عت ۹سر کوچه.
ترکه داشته پشت بوم خونش رو آسفالت ميكرده آسفالت زياد مياره سرعت گير ميذاره
----------------------------------------------------------------------------------------
تركه صبح از در خونه مياد بيرون ميبينه سر كوچه يك پوست موز افتاده با خودش ميگه اي داد بيداد باز امروز قراره بخورم زمین
------------------------------------------------------------------------------------------
ميشه، ميبرنشون كلانتري. افسرنگهبان از تهرونيه ميپرسه: اسمت چيه؟ يارو با بيخيالي ميگه: فِري... افسره حسابي چپ و راستش ميكنه، ميگه: بي پدر فكر كردي اينجا خونه خالست خودموني شدي؟ گفتم اسمت چيه؟ تهرونيه كه حساب دستش اومده بوده ميگه: فريدون قربان! افسره برميگرده به تركه ميگه اسم توچيه؟! تركه اسمش قلي بوده، يكم فكر ميكنه بعد با ترس جواب ميده: قوليدون!
-------------------------------------------------------------------------------------------
تو جزيره آدمخورا يك بابايي ميره ساندويچ فروشي، يك ساندويچ مغز سفارش ميده. ساندويچيه ميگه: ميشه 2 تومن. مرده عصباني ميشه ميگه: يعني چي؟ مگه سَرِ گردنست؟! هفته پيش يك تومن بود! ساندويچيه ميگه: آخه اين مغز تهرونيه، بابا بالاخره يك كلاس خاص خودشو داره. مردك هم ساندويچش رو ميخوره و چيزي نميگه. هفته ديگه مياد دوباره يك ساندويچ مغز سفارش ميده، اين دفعه ساندويچيه ميگه:شد 10 تومن! يارو خيلي شاكي ميشه، ميگه: بابا چه خبرته؟! ساندويچيه ميگه: آخه عزيز من،اين دفعه مغز رشتيه، كلي فسفر داره به جان تو! باز طرف چيزي نميگه و پول و ميده و ساندويچش رو ميخوره. هفته بعد دوباره مياد و يك ساندويچ مغز سفارش ميده، اين دفعه ساندويچيه ميگه: ميشه 100 تومن! يارو ديگه پاك شاكي ميشه و ساندويچ رو ميكوبه رو ميز داد ميزنه: اين چه مسخره بازيه دراوردي؟! ساندوچيه ميگه:آخه عزيز من،اين يكي مغز تركه، بايد 100 تا كله بشكنيم تا ازش يك ساندويچ دربياد!!
-----------------------------------------------------------------------------------------
تركه زمين ميخوره، براي اينكه سه نشه تا خونه سينه خيز ميره!
-------------------------------------------------------------------------------------------
عربه ميره مغازه با لهجه ميگه:آقا رُبععع دارين؟ يارو ميگه: داريم، ولي نه به اين غليظي!
--------------------------------------------------------------------------------------------
تركه كليدش رو تو ماشين جا ميگذاره، تا بره كليد ساز بياره زن و بچش دو ساعت تو ماشين گير ميكنن
---------------------------------------------------------------------------------------
به رشتيه ميگان از زنت ميترسي؟ ميگه كي؟ من؟ عين سگ
------------------------------------------------------------------------------------------
تركه زنگ ميزنه 118، ميگه: ببخشيد شماره تلفن غضنفر رو دارين؟! يارو ميگه: نه. تركه ميگه: پس من ميخونم يادداشت كنين |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 3:16 توسط s-a |
3 نظر |
|
|
|
یک یارو پلیس مخفی می شه الان سه ساله ازش خبری نیست
--------------------------------------------------------------------------------------------------
یک بار به یکی میگن چی شد معتاد شدی یک با بچه ها
قرار گذاشتیم روزهای تعطیل یکم تفریحی بکشیم یک
دفعه عید شد و دو هفته تعطیل شد.
--------------------------------------------------------------------------------
به یک پاندا میگن بزرگترین آرزویی که داری چیه میگه عکس رنگی
بگیرم.!!!
--------------------------------------------------------------------------------
یک بار یک ترکه از توی جهنم پا می شه می ره در بهشت
در میزنه می گه یخ دارین ؟
میگن داریم ولی نمی دیم !
ترکه هم میگه باشه شما هم فردا صبح میاین آب جوش
بگیرین !!!
---------------------------------------------------------------------------
روز قیامت همه ی حیوانات می رن به بهشت ترکه
هم قاطی حیوانات می شه داشته می رفته
بهشت ازش می پرسن کجا می ری تو
که آدمی ؟
ترکه می گه چی طور وقت جوک گفتن
که می شه ما خریم ؟؟؟
حالا وقت بهشت که میشه ما آدم شدیم !
-----------------------------------------------------------------------------
به یک اسکلته می گن یک دروغ بگو
می گه تپلویم تپلو صورتم مثل هلو !!!
غضنفر |
تايتانيك
از غضنفر پرسيدن: فيلم تايتانيك رو ديدي؟
گفت: آره، ولي نفهميدم تايتانيك پسره بود يا دختره؟
عيد كجا ميري؟
يكي از غضنفر پرسيد: عيد كجا ميري؟
گفت: اگر امام رضا بطلبه ميرم شمال.
عوضي گرفت
غضنفر يه نفر رو تو خيابون ديد و پرسيد: شما علي پسر ممدآقا پاسبان نيستي كه توي ابهر سر كوچة چراغي مأمور بود؟
پسر گفت: چرا!؟
غضنفر گفت: ببخشيد! عوضي گرفتم.
موقع خواب
غضنفر چشماش رو بسته بود و روبروي آينه ايستاده بود. ميخواست ببينه موقع خواب چه شكلي ميشه.
سوختگي شديد
وقتي مريض رو به بيمارستان سوانح و سوختگي رسوندند، دكتر ديد بيمار سوخته، امّا تمام تنش زخمي هست. پرسيد: چي شده؟
غضنفر گفت: سوخته.
دكتر پرسيد: پس چرا زخمي شده؟
غضنفر گفت: آخه خاموشش كرديم.
دكتر پرسيد: با چي؟
غضنفر گفت: با بيل.
توي گواهي فوتش نوشتند ده درصد سوختگي نود در صد کوفتگي
سه تا فوتباليست
به غضنفر ميگن: سه تا فوتباليست نام ببر.
ميگه: علي دايي، كريم باقري، فرار مهدويكيا
سال 52
غضنفر ادعا ميكرد كه خيلي آدم قدرتمندي است.
گفتند: مثلاً چي كار كردي؟
گفت: سال 52 دو نفر رو كتك زدم.
گفتند: اين كجاش عجيبه؟
گفت: آخه اون موقع دو نفر خيلي بود.
پدرش
غضنفر زنگ زد به دوستدخترش، اما از بخت بد پدر دختر گوشي رو برداشت. غضنفر از ترس گفت: ساعت 10 و 21 دقيقه، ساعت 10 و 21 دقيقه...
هشت تا
غضنفر از پسرش پرسيد: دو دو تا چند تا ميشه؟
پسر گفت: هشت تا.
غضنفر گفت: نه پسرم، دو دو تا ميشه چهار تا، فوق فوقش ميشه پنج تا، ولي هيچوقت هشت تا نميشه.
پروانه
غضنفر با دختري به اسم «آهو» آشنا شد. بعد از دو ساعت حرف زدن به او گفت:
- غزالخانم! شغل باباتون چيه؟
آهو گفت: اسم من غزال نيست، اسمم آهو هست.
غضنفر گفت: چه فرقي ميكنه، حيوان حيوانه.
غلو
توليد مثل
يك عرب پشت اتاق مخصوص نوزادان ايستاده بود و داشت نوزادان كوچك را تماشا ميكرد. مردي از او پرسيد: بچة شما كدومه؟
مرد عرب گفت: اون دوتا رديف بالايي.
جوات
جلال آل احمد
جواد گفت: اين جلال آل احمد كه هي ازش تعريف ميكنن فقط يه كتاب خوب نوشته، اونم بوفكوره.
يكي گفت: بوفكور مال صادق هدايته.
جواد گفت: ديگه بدتر، يه كتاب خوب داره اونم صادق هدايت براش نوشته.
نحوة خبررساني
به فرمانده پادگان خبر دادند كه پدر يكي از سربازان يك روز قبل مرده است. فرمانده گروهبان را احضار كرد و به او گفت:
- برو و به اميرخاني خبر بده كه پدرش مرده، منتهي جوري خبر بده كه ناراحت نشه و ضمناً اصول نظامي رو هم رعايت كن.
گروهبان سربازان رو به صف كرد و گفت:
- هر كدوم از شما كه پدرش امروز مرده يك قدم بياد جلو.
كسي جلو نيامد، گروهبان گفت:
- سرباز اميرخاني! چون از دستور مافوق اطاعت نكردي، يه هفته بازداشتي.
عافيت باشه
جواد عطسه كرد. بهش گفتند: عافيت باشه.
جواد گفت: يه بار ديگه زرت و پرت كني ميزنم پك و پوز تو خورد ميكنم.
سياست
نطق انتخاباتي
يك كانديداي انتخابات رياست جمهوري آمريكا در نطق انتخاباتي اش ميگفت:
- ما همه با هم برابريم، رنگ پوست معيار خوبي براي جدا كردن آدمها نيست، همه مثل هم هستيم، چه سفيدهايي كه خوشگلند، چه سياههاي بوگندو، چه زردپوستهاي كوتوله زردنبو، چه سرخپوستهاي وحشي، هيچ كدام با هم فرق ندارند.
چرا دوست عزيز؟
مدير اداره معاونش رو احضار كرد و بهش گفت:
- آقاجان! اين چه نامهاي يه نوشتي؟ براي اين مرتيكة دزد نوشتي دوست عزيز؟ برو نامه رو عوض كن.
معاون گفت: به جاي دوست عزيز چي بنويسم؟
مدير گفت: همون كه واقعيت داره بنويس، مثلاً بنويس همكار عزيز.
پاسخ منطقي
منشي از مردي كه تقاضاي ملاقات كرده بود، پرسيد:
- شما با ايشون دوست هستيد، يا باهاشون حساب و كتاب داريد، يا كار اداري؟
مرد گفت: اولاً بيست ساله دوست هستيم، ثانياً ازش يك ميليون پول طلب دارم، ثالثاً ميخوام باهاش در مورد يه پرونده اداري هم مشورت كنم.
منشي گفت: اولاً تا دو دقيقه ديگه ميتونيد ايشون رو ببينيد، ثانياً ايشون مرخصي هستن و تا يه هفته ديگه نميآن، ثالثاً ايشون جلسه دارن.
ده سال زندان
قاضي: آقاي اكبر محمدزاده! شما را به جرم جاسوسي و اقدام عليه امنيت كشور با تخفيف به ده سال زندان محكوم ميكنم.
متهم: من اعتراض دارم، اولاً من اكبر محمدزاده نيستم، بلكه محمد اكبرزاده هستم، ثانياً جاسوسي نكردم و عليه امنيت كشور هم اقدام نكردم.
قاضي: به همين دليل هم بهت تخفيف دادم، اگر اكبر محمدزاده بودي اعدامت ميكردم.
زنداني سياسي
زنداني سياسي پس از آزادي از زندان دچار مشكل رواني شد و به روانپزشك مراجعه كرد. روانپزشك بعد از گوش دادن به حرفهاي او گفت: حالا ديگه بايد تلاش كني محكم روبهروي بدبختيها بايستي و به اونها بخندي.
زنداني سياسي گفت: دوست دارم، ولي مسئولان كشور ما اصلاً اهل شوخي نيستن.
مغزتو داغون ميكنم
دزد مسلح جلوي مردي رو گرفت و اسلحه روي پيشونياش گذاشت و گفت: هر چي پول داري بده، وگرنه مغزتو داغون ميكنم.
مرد گفت: پول نميدم ، چون تو اين مملكت بدون مغز ميشه زندگي كرد، ولي بدون پول نميشه.
فلسطين
عابر از يك تروريست پرسيد: آقا ساعت چنده؟
تروريست: نميدونم، ولي اين ساختمون روبرويي هر وقت منفجر شد، ساعت هشت شبه.
موضوع سخنراني
- ما يه رئيس داريم كه بسيار مسلط هست. اون ميتونه يك ساعت در مورد يك موضوع صحبت كنه.
- اين كه چيزي نيست، ما يه رئيس داريم كه شيش ساعت سخنراني ميكنه، بدون اينكه موضوعي وجود داشته باشه.
احراز صلاحيت
پدر از پسرش پرسيد: اگر بزرگ شدي چي كاره ميشي؟
پسر گفت: سياستمدار.
پدر گفت: مگه عقلت كمه؟
پسر گفت: يعني شرطش اينه؟
مهندس ميرحسين موسوي
مهندس ميرحسين موسوي نخست وزير سابق كاملاً شبيه فيلم صامت است. سالهاست كه تصوير دارد، اما صدا ندارد.
دو دو تا
معلم از شاگرد پرسيد: دو دو تا چند تا ميشه؟
شاگرد گفت: كجا؟ تو ايران؟
بچه مثبتها
برگشت
- تو به من گفتي روي قول من حساب كن، گفتي قول من مثل چك ميمونه.
- درسته، ولي من چكهام هميشه برگشت ميخوره.
بيرون
زن با شوهرش دعوا كرد. مرد از جا برخاست، كتش را پوشيد و از خانه بيرون رفت. هشت سال گذشت.
مرد به خانه آمد و در را باز كرد. كتش را درآورد و به جالباسي آويزان كرد. زن با بهت و حيرت آمد و به مرد گفت: كجا بودي؟
مرد با خونسردي گفت: رفته بودم بيرون.
مو
مشتري توي سوپ مو پيدا كرد. گارسون را صدا كرد و گفت:
- ميشه بگي اين موي كيه توي سوپ من افتاده؟
گارسون گفت: من كه كچلم، احتمالاً مال آشپزمونه.
موبايل شهرام جزايري
موبايل شهرام جزايري خراب شد، براي اينكه تلفن بزنه به يك نمايشگاه اتومبيل رفت و چون روش نميشد دست خالي بيرون بيايد يك ماشين خريد.
اونا دو تا ماهي بودن
دو تا ماهي داشتند كنار هم توي دريا شنا ميكردند. همين موقع يك نفر با سروصداي زياد در حال شنا كردن از كنارشان رد شد.
ماهي اولي گفت: خاك برسرم! بلد نبود شنا كنه.
ماهي دومي گفت: تو هم اگر دم نداشتي بدتر از اون شنا ميكردي.
صندوقدار
نگهبان سراسيمه وارد اتاق رئيس شد و گفت:
صندوقدار گم شده، زنگ زدم خونه اش، اونجا هم نبود.
رئيس گفت:زود گاوصندوق پولها رو بررسي كن.
نگهبان گفت: گاوصندوق رو ديدم، اونجا هم نبود.
كيك
گدا در خانه را زد و گفت:
- فقيرم، به من بيچاره يه تكه كيك بدين.
صاحبخانه گفت: همه گداها پول ميخوان، تو كيك ميخواي؟
گدا گفت: آخه روز تولدمه.
اشتباه
رئيس ساعتش را گم كرد و آبدارچي را متهم به دزدي كرد، اما بعد از دو روز ساعت را پيدا كرد و از آبدارچي عذرخواهي كرد.
آبدارچي گفت: اشكالي نداره! شما فكر ميكردين من دزد هستم، من هم فكر ميكردم شما شعور داريد، حالا معلوم شد هر دومون اشتباه كرديم.
كبريت
پدر: پسرجان، اين كبريتها كه همهشون سوخته است.
پسر: نخير خودم امتحان كردم، دو دقيقه پيش همشون روشن شدن.
مسواك
پيرمرد هشتادساله رفت داخل دستشويي و نيم ساعت آنجا ماند، وقتي بيرون آمد زن هفتادو پنجسالهاش پرسيد:
- نيم ساعت توي دستشويي چيكار ميكردي؟
پيرمرد گفت: داشتم دندونامو مسواك ميزدم.
پيرزن پرسيد: چرا اينقدر طول كشيد؟
پيرمرد جواب داد: آخه دندونهاي تو رو هم مسواك زدم.
تنهايي
قاضي: تو به تنهايي اين همه پول دزديدي؟
دزد: آره، بد زمونه اي شده، به هيچكس نميشه اعتماد كرد.
اجازه
يك پسر كوچولو نصفه شب داشت توي خيابون قدم ميزد. يكي بهش گفت: آقا پسر! چطوري تا اين وقت شب بيرون خونه هستي؟
پسره گفت: آخه من كه هنوز زن نگرفتم كه براي بيرون اومدن از خونه احتياج به اجازه گرفتن داشته باشم.
كفش
شوهر نصفه شب از خواب بيدار شد و صداي پاي دزد را شنيد. زنش را از خواب بيدار كرد و گفت: به نظرم توي اتاق پذيرايي يه دزد هست.
زن گفت: خاك برسرم! لابد مرتيكه لندهور داره با كفش روي فرش راه ميره.
خطر
شاهين و شهين براي ازدواج به يك محضر رفتند، اما با خودشان شاهد نبرده بودند. محضردار گفت: چرا دوستاتون به عنوان شاهد نيومدن؟
شاهين گفت: بد زمونه اي شده، رفقا آدمو در هنگام خطر تنها ميذارن.
تقويم
مرد: اين تقويم ناقصه.
زن: چطور؟
مرد: تاريخ ازدواج ما رو توش ننوشته.
زن: مگه بايد بنويسه؟
مرد: آره، همة تقويمها كلية ايام عزاداري رو مينويسن.
حرف
مادر گفت: پسرم، تو نبايد وسط حرف من بپري، بذار حرف من تموم بشه، بعد حرف بزن.
پسرگفت: اون موقع كه شما خوابيد.
مگس
مسافر به مدير رستوران گفت: اتاق من پر مگس هست.
مدير رستوران گفت: ناراحت نباشين! يك ساعت ديگه وقت ناهار كه شد همة مگسها ميرن توي رستوران.
آواز
ميزبان از يكي از مهمانها خواست آواز بخونه. مهمون گفت: آخه ديروقته، همسايه ها ناراحت ميشن.
ميزبان گفت: اصلاً مهم نيست. سگ اونا هر شب تا صبح پارس ميكنه.
جوکهای بيمزه
روي ديوار خانه
نويسندهاي با دوستش در شهر پاريس قدم ميزدند. روي ديوار يك خانه ديد نوشته شده كه «در اين محل فلان نويسنده در فلان سال به دنيا آمد و تا فلان سال زندگي كرد و با آثار درخشانش در جهان ادبيات درخشيد».
با ديدن اين جمله به دوستش گفت: تو فكر ميكني اگر من بميرم روي ديوار خانهام چه مينويسند؟
دوستش گفت: مينويسند اين خانه اجاره داده ميشود.
متهم
متهم را محاكمه ميكردند. وكيل مدافع گفت: اين بيچاره پدري مهربان، مردي شريف، انساني وفادار و پاكدامن، شهروندي طرفدار از قانون و موجودي منضبط است...
در همين موقع متهم گفت: آقاي وكيل! تو از من پول گرفتي داري از يكي ديگه دفاع ميكني؟
آخرين ملاقات
- آخرين آرزوم اينه كه اول پسرم رو ببينم، بعد منو اعدام كنين.
دادستان گفت: اشكالي نداره، پسرت كجاست؟
- من هنوز ازدواج نكردم.
پالتو
اولي: چرا به مأمور لباس هزار تومن انعام دادي؟
دومي: مگه نديدي، اون پالتو كه به من داد حداقل هشتاد هزار تومن ميارزه.
پيرزن
زن موهايش را كوتاه كرد و وقتي به خانه آمد، به شوهرش گفت:
- به من ميگفتي مثل پيرزنها شدم، حالا بهتره؟
مرد گفت: آره عزيزم! حالا شدي مثل پيرمردها.
ماشين شيك
شمسي: عجب ماشين شيكي خريدي، لابد شوهرت شغلش رو عوض كرده!؟
قمر: نه، من شوهرم رو عوض كردم.
گريم
اولي: قراره گريم كنم و نقش يك ديوانة رواني رو بازي كنم.
دومي: حالا گريم چه ضرورتي داره؟
قدرت تحمّل
وكيل يك تاجر ثروتمند با لباس مشكي به خانه او رفت و به زنش گفت: خانم! شوهرتون امروز صبح فوت كردن.
زن جيغي كشيد و گريه اي كرد و كمي بعد آرامتر شد.
وكيل گفت: ولي بايد بگم شوهرتون نمرده.
زن گفت: پس چرا ميگين مرده؟
وكيل گفت: آخه اون ورشكست شده و همه چيزش رو از دست داده، از من خواست يه جوري خبر رو به شما بدم كه بتونين تحمل كنين.
گلوله ها
يك آمريكايي وارد اسلحه فروشي شد و گفت:
- لطفاً يك اسلحة كمري بدين.
فروشنده پرسيد: با چند تا گلوله؟
آمريكايي تلفن زد به بانك و پرسيد:
- ميبخشيد، در بانك شما چند نفر كارمند و نگهبان هستند؟
چه كسي را بيشتر دوست داريد؟
يك كشيش در فرانسه بچهها را ديد كه بازي ميكردند. به آنها گفت: يه سوال ميكنم اگر جواب خوبي دادين پنج فرانك بهتون ميدم. چه كسي رو بيشتر دوست دارين؟
اولي گفت: پدرم.
دومي گفت: مادرم.
سومي گفت: مسيح.
كشيش به پسر سوم گفت: آفرين پسرم، بيا اين سكه مال تو، اسمت چيه؟
پسر سوم گفت: شمعون.
کلاس بالا
صد هزار دلار
در مسابقة اسبدواني يك نفر صد هزار دلار روي اسب شمارة 28 شرطبندي كرد و اتفاقاً برندة 500 هزار دلار شد. مسئول برگزاري مسابقه از او پرسيد: چطور اين همه پول رو روي اسب شمارة 28 شرطبندي كردي؟
گفت: ديشب خواب ديدم كه دائماً جلوي چشمم يك عدد 6 و يك عدد 8 ميآد.
مسئول برگزاري پرسيد: 6 و 8 چه ربطي به 28 داره؟
گفت: مگه شيش هشت تا 28 تا نميشه؟
سالاد
در يك رستوران فرانسوي يك سفيدپوست داشت سالاد ميخورد، يك سياهپوست آفريقايي وارد شد و سفارش جوجه داد و علاوه بر خود جوجه استخوانهايش را هم جويد. سفيدپوست با تمسخر به او گفت: در كشور شما سگها چه غذايي ميخورند؟
سياهپوست با خونسردي گفت: معمولاً سالاد.
فقط تو
سال اول: عزيزم! در تمام دنيا يكي به خوبي تو پيدا نميشه.
سال سوم: عزيزم! بين يك ميليون زن يكي مثل تو پيدا نميشه.
سال پنجم: عزيزم! بين هزار تا زن يكي مثل تو پيدا نميشه.
سال هفتم: عزيزم! بين صد تا زن يكي مثل تو پيدا نميشه.
و داستان ادامه دارد...
از صد سال قبل
ژنرال روس مشغول بازديد از سربازخانه بود. از يك سرباز پرسيد: وضع غذاتون چطوره؟
سرباز گفت: غذامون خوبه، ولي نونمون خيلي سفته، مثل سنگ ميمونه.
ژنرال گفت: يك سرباز هرگز شكايت نميكنه، سربازان روس كه صد سال پيش دشمنان كشور رو شكست دادن از همين نونها ميخوردن.
سرباز گفت: درسته قربان! ولي اون موقع نونها هنوز تازه بود.
سكوت
دو نفر در طول مهماني كنار هم نشسته بودند و در طول دو ساعت يك كلمه هم با هم حرف زدند. پس از دو ساعت يكي از آنها به ديگري گفت: پيشنهاد ميكنم حالا در مورد موضوع ديگري سكوت كنيم.
طرفدار
شاعري به دوستش گفت: فكر ميكنم به زودي طرفدارانم دو برابر ميشن.
دوستش گفت: جداً قصد داري زن بگيري؟
خلاء دردناك
منتقد ادبي از نويسنده پرسيد: شما از اصطلاح خلاء دردناك زياد استفاده ميكنيد، مگه ممكنه چيزي هم خالي باشه هم درد كنه؟
نويسنده گفت: عجيبه! مگه شما تا حالا سردرد نگرفتيد؟
آموزش زبان
توله سگ از مدرسه برگشت، مادرش گفت: امروز درس چي داشتين؟
توله سگ گفت: زبان خارجي.
مادرش گفت: چي ياد گرفتي؟
توله سگ گفت: ميو، ميو.
موفقيت
پدر گفت: آره، پسرم هفته پيش رفت، ولي فكر نميكنم ديگه برگرده.
پرسيد: چرا؟ مگه چي شده؟
پدر گفت: آخه گفت: تا موفق نشم برنميگردم.
قاب
مرد گفت: من تابلوهاي نقاشي بزرگ رو ترجيح ميدهم.
زن گفت: چه جالب! شما نقاش هستين؟
مرد گفت: نه، من قاب ميسازم.
پدر بزرگ
پيرمرد گفت: پسرم! حال پدربزرگت چطوره؟
پسر گفت: خيلي ممنون! حال پدربزرگ شما چطوره؟
اجراي دقيق
بازيگر سينما به كارگردان گفت: تو اين سكانس فيلمنامه نوشتيد كه من بايد برم توي دريا، در حالي كه من شنا بلد نيستم.
كارگردان گفت: بهتر، چون قراره توي همون سكانس غرق بشي.
ادعا
اولي: مرتيكه احمق به من ميگه الاغ، ميخوام ازش شكايت كنم.
دومي: اين كار رو نكن، چون ممكنه بتونه ادعاي خودش رو ثابت كنه.
دزد بي دليل
قاضي گفت: واسه چي كيف اين آقا رو زدي؟
دزد گفت: پس كيف كي رو ميزدم؟
قاضي گفت: تو اصلاً نبايد كيف بزني.
دزد گفت: پس چي بزنم؟ هرچي بزنم شما ايراد ميگيرين.
پانزده سال
زن فالگير گفت: پونزده سال بدبختي ميكشي.
مرد گفت: بعدش زندگيم خوب ميشه؟
زن فالگير گفت: نه، ميميري.
رافائل
مرد ثروتمندي تابلوي «مسيح و مريم» را در موزه نگاه ميكرد. گفت: چرا تصوير حضرت مريم رو با لباسهاي پاره و شبيه فقرا كشيدن؟
راهنما گفت: چون حضرت مريم زن فقيري بود.
مرد ثروتمند پرسيد: پس از كجا پول آورد به رافائل داد كه تابلوشو بكشه؟
داشت غرق ميشد
يك قايق در حال حركت مردي رو در حال غرق شدن ديد. بهش نزديك شد. كسي كه توي قايق بود پرسيد: تو داري غرق ميشي؟
مرد سرشو بلند كرد و گفت: آره، چطور مگه؟
قارقار
در دوران جيره بندي ارزاق كلاغها هر وقت كوپن صابون و پنير علام ميشد قارقار ميكردند.
سر و صدا
او رانندة بسيار بيدقت و بينظمي بود، وقتي ماشين را خريد از هيچ جاي ماشين صدا در نميآمد، جز ضبطصوت آن. وقتي ماشن را فروخت همه جاي ماشين صدا ميداد جز ضبطصوت آن.
دکترها
دارو
دكتر گفت: حال سه نفر بيماري كه ديشب براشون دارو تجويز كردم خوبه؟
پرستار گفت: نه دكتر؟ متأسفانه دو نفرشون فوت كردند، امّا سوّمي هر كاري كرديم حاضر نشد دوايي رو كه تجويز كرديد بخوره.
نوع مرگ
وكيل مدافع به دوستش كه دكتر بود رسيد و به شوخي بهش گفت: ببينم، بازهم مشتريهات رو به كشتن ميدي؟
دكتر گفت: آره، ولي نه بالاي دار.
دامپزشكي
زن به دامپزشكي مراجعه كرد و گفت: من اصلاً حالم خوب نيست.
دامپزشك گفت: شما اشتباهي اومدين اينجا، اينجا دامپزشكيه!
زن گفت: نه دكتر، درست اومدم، آخه من صبحها كه بلند ميشم اخلاقم مثل سگه، ازصبح تا ظهر مثل خر كار ميكنم، ظهرها هم مثل گاو غذا ميخورم، بعد از ظهر مثل خرس ميخوابم، تازه شب كه شوهرم ميآد بهم ميگه سلام سوسك سياه.
سرفه
بيمار گفت: دكتر! اينقدر گوشم سنگين شده كه صداي سرفة خودم رو هم نميشنوم.
دكتر گفت: خب بلندتر سرفه كن.
چشم پزشك
بيمار: دكترجون! پاي راستم خيلي درد ميكنه.
دكتر: عزيزم، ولي من چشم پزشكم.
بيمار: اينو ميدونم، ولي دارين چشمم رو معاينه ميكنين پاتون روي پاي راستمه.
مداد
نجار با موتور داشت ميرفت كه تصادف كرد و زخمي شد و گوشش كنده شد. يك جراح گوش را پيوند زد و پس از يكماه وقتي باندها را باز كردند و نجار به گوشش نگاه كرد، گفت: اين گوش مال من نيست.
جراح پرسيد: چطور؟
نجار گفت: مال من روش يه مداد بود.
معاينه
مرد بسيار پرحرفي به دكتر پوست مراجعه كرد، امّا اينقدر حرف ميزد كه به دكتر اجازه نميداد معاينهاش كند. بالاخره دكتر گفت: آقا لطفاً زبونتون رو در بيارين.
بيمار زبانش رو درآورد.
دكتر گفت: حالا در همين حال نگهش دارين تا من معاينهتون كنم.
وظيفه
مريض: دكتر! دارم ميميرم. تو رو خدا بكش و راحتم كن.
دكتر: من خودم وظيفه ام رو ميدونم، لازم به يادآوري نيست.
آلزايمر سخت
مردي پيش دكتر رفت و گفت: دكترجون! خيلي فراموشكار شدم.
دكتر حواسش به حرفهاي بيمار نبود. سرش را بالا كرد و گفت:
- متوجه نشدم چي گفتيد؟
مرد گفت: من؟ من چيزي نگفتم.
ديوونه ها
جوراب نخي
دكتر از ديوانه پرسيد: تو رو براي چي به تيمارستان آوردند؟
ديوانه گفت: بدون هيچ دليلي، فقط به خاطر اينكه من معتقدم جوراب نخي خيلي بهتر از جوراب نايلون هست.
دكتر گفت: اين كه دليل نشد، منم معتقدم جوراب نخي بهتر از جوراب نايلون هست.
ديوانه گفت: چه جالب! راستي شما جوراب نخي رو با سس سفيد ميخوريد يا با سس گوجه فرنگي؟
احساس
بيمار: دكتر! احساس ميكنم ديوونه شدم. فكر ميكنم فرار كردم و يه عده دنبال من هستن و ميخوان منو بگيرن.
دكتر: از چه زماني اين احساس رو ميكني؟
بيمار: از زماني كه از تيمارستان فرار كردم.
بچه 4 ساله
دكتر: چندتا بچه داري؟
ديوانه: درست يادم نيست كه يه بچه چهار ساله دارم يا چهار تا بچة يه ساله.
ناصرالدين شاه
ديوانه سراغ رئيس تيمارستان اومد و بهش گفت: من ميترسم، يه ديوونه اومده اينجا به من ميگه ناصرالدين شاه.
رئيس تيمارستان گفت: اشكال نداره عزيزم، لابد فكر ميكنه ناصرالدين شاه هستي.
ديوانه گفت: آخه اسمش ميرزارضا كرماني هست.
وغيره
تصادف
زن راننده محكم كوبيد به يك اتوبوس و پليس آمد و بعد از بررسي صحنه تصادف از زن پرسيد: شما اگه جلوتون اتوبوس نباشه چطوري ماشين رو نگه ميدارين؟
فرزند مرد مجرد
مأمور سرشماري از مرد پرسيد: شما در فرمتون نوشتيد مجرد و داراي يك فرزند، به نظر ميرسه اشتباه كرديد.
مرد گفت: بله، درسته، اگر اشتباه نكرده بودم كه بچهدار نميشدم.
عمل عاقلانه
مردي كه كتك خورده بود به افسر نگهبان گفت: اين آقا اوّل نيم ساعت به من فحش داد، بعداً شروع كرد به كتك زدن من.
افسر نگهبان از مردي كه كتك زده بود پرسيد: براي چي بعد از نيم ساعت فحاشي كتكش زدي؟
مرد گفت: چون هر چي بهش فحش دادم ناراحت نميشد، منم كتكش زدم.
قهوه
من قهوه ميخورم اصلاً نميتونم بخوابم.
من برعكس توام، وقتي ميخوابم اصلاً نميتونم قهوه بخورم.
ترافيك
در وسط ترافيك شلوغ تهران زني كه سوار آژانس بود به راننده گفت: خسته شدم، نميشه تندتر بريم؟
راننده گفت: چرا، ولي بايد پياده شيم كه بتونيم تندتر بريم.
ازدواج و طلاق
زن گفت: به نظر من با استفاده از عقل ميشه جلوي بسياري از موارد طلاق رو گرفت.
مرد گفت: و همچنين جلوي بسياري از ازدواجها رو.
رژيم
- براي لاغر شدن چه راهي رو پيشنهاد ميكنيد؟
- بايد يك ساعت بدويد.
- بعد از غذا يا قبل از غذا؟
- هيچكدام، به جاي غذا.
خونه
مرد دوستش رو تو خيابون ديد كه صورتش كبود شده و پاش ميلنگه و روي گلوش خراش افتاده. با نگراني بهش گفت: چي شده عزيزم؟ بيا زودتر برسونمت خونه.
مرد گفت: لازم نيست، تازه دارم از اونجا ميآم.
گلدون قديمي
خدمتكاري كه براي تميز كردن خانه آمده بود يك گلدان قديمي چهارصد ساله را موقع تميز كردن به زمين انداخت و شكست. خانم خانه كه خيلي ناراحت شده بود، گفت: ميدوني اين گلدون مال چهارصد سال پيشه؟
خدمتكار گفت: خدا رو شكر! فكر كردم تازه خريدينش.
رژيم
مرد شروع كرد به رژيم گرفتن و لاغر شدن. زنش با خوشحالي به پسرشان گفت: پسرم، تا دو هفته ديگه پدرت يه مرد خوش هيكله.
پسر گفت: يعني تو ميخواي از بابا جدا بشي؟
دير آمده بود
رئيس: واسه چي دير اومدي اداره؟
كارمند: آخه من ديشب ازدواج كردم.
رئيس: اشكال نداره، ولي ديگه تكرار نشه.
فايدة اينترنت
مأمور سرشماري از زن پرسيد: چندتا بچه داري؟
زن گفت: چهار تا
پرسيد: چند سالشونه؟
زن گفت: هشت، هفت، شيش، پنج
مأمور پرسيد: شوهرت چيكاره است؟
زن گفت: از پنج سال پيش كه اينترنت خريده دائماً پاي اينترنته!
معافيت
دكتر نظام وظيفه پسر لاغري را معاينه كرد و در برگه نوشت:
- معاف، به دليل ضعف جسماني.
پسر لاغر با خوشحالي گفت: آخ جون! فوري ميرم زن ميگيرم.
دكتر نوشت: و همچنين ضعف عقلاني...
دستمال
مرد: بازهم كه پارچه خريدي؟
زن: ميخوام برات دستمال بدوزم.
مرد: اين كه چهار متر پارچه است؟
زن با بقيهاش هم براي خودم يه پيرهن ميدوزم.
كيش
مرد: ديشب خواب ديدم رفتم كيش براي گردش، خيلي خوش گذشت.
زن: ديگه حق نداري تنهايي خواب ببيني.
وكالت
وكيل مدافع گفت: متأسفانه من نميتونم هيچ كاري برات بكنم.
متهم به قتل گفت: بيا مردونگي كن، قبول كن كه تو اصغر رو كشتي، اون وقت من تبرئه ميشم.
مزه
زن: در اين ده سال دستپخت من عوض نشده؟
مرد: چرا، خيلي بهتر شده، قبلاً بدمزه بود، حالا بيمزه است.
پاريس
زن گفت: عزيزم! امسال عيد بريم پاريس؟
مرد گفت: برو بابا! هزارتا بدبختي دارم كه بايد بهش فكر كنم.
زن گفت: اتفاقاً آرامش پاريس براي فكر كردن به بدبختي بينظيره.
25 سال
- من تا 25 سالم نشه ازدواج نميكنم.
- منم تا ازدواج نكنم 25 سالم نميشه.
دو تا قرص
مشتري وارد داروخونه شد و گفت: دو تا قرص سرماخوردگي بدين.
داروخونهچي گفت: براتون بذارم تو پاكت؟
مشتري گفت: لازم نيست، تا خونه قلشون ميدم.
يك دليل
زن و شوهر با هم دعوا ميكردند. شوهر گفت:
- من فقط به خاطر اينكه بابات پولدار بود باهات ازدواج كردم.
زن گفت: باز تو يه دليلي داشتي، من بدبخت چي؟
نبوغ
رئيس دستور داد تمام اسناد و مدارك قديمي رو به علت نداشتن جاي كافي از بين ببرند، اما رئيس بايگاني گفت:
- قربان، اين اسناد خيلي مهمه.
رئيس فكري كرد و گفت: مهم نيست، ميتونيد از همشون كپي بگيرين و اونا رو نگه دارين.
تلفن
پدر براي اولين بار ديد كه دخترش به جاي اينكه دو ساعت با تلفن حرف بزنه بعد از يك ربع حرف زدن تلفن رو قطع كرد. پدر پرسيد:
- كي بود؟
دختر گفت: شماره رو عوضي گرفته بود.
مزه
ميدوني! آشپزيت از قبل خيلي بهتر شده، قبلاً غذاهات هميشه بدمزه بود اما مدتي است پيشرفت كردي و غذاهات بيمزه شده.
فيزيك
دانش آموزي كه زياد در جريان اخبار رشوه و اختلاس بود به معلمش گفت:
- پدرم گفته كه اگر از درس فيزيك بيست بگيرم پنجاه هزار تومن به من ميدهد.
معلم گفت: بعيد ميدانم كه حتي نمره ده هم بگيري.
دانشآموز گفت: شما واقعاً دوست نداريد يك دفعه 25 هزار تومن پول گيرتون بياد؟
نه، نه، نه
- سيگار ميكشي؟
- نه
- مشروب ميخوري؟
- نه
- قماربازي ميكني؟
- نه
- سينما ميري؟
- نه
- رفيقبازي ميكني؟
- نه
- پس وقت بيكاري رو چه جوري ميگذروني؟
- دروغ ميگم.
خودساخته
اولي گفت: من آدم خودساختهاي هستم.
دومي گفت: ولي به نظر ميآد پدر و مادر داشته باشي